امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ، ندیدیم ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم
((وحشی)) سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
وحشی بافقی

امروز همينجوري تصميم گرفتم كه به اين مرده ريگ نكبتي سر بزنم
عجيب پوست كلفتيه اين وبلاگ ، بعد از يكسال كه محل سگ هم بهش نگذاشتم بازهم سر و مر از جاش تكون نخورده انگار نه انگار .....


بالاخره برف در کرمانشاه بارید بس که مردم به درگاه خدا نق زدند تق زدند وغ زدند!
شاید اگر قبلا بود این شعر بی نمک محمد اسلامی ندوشن را می نوشتم :
برف آمد و بر نشست بر شاخ درخت
وین شهر ملول گشت چون خانه بخت
گلبرگ هزار بوسه بارید به باغ
بانوی هزار حجله بنشست به تخت
این شعر را استاد امیر خانی هم با خط خنکش چلیپا نوشته است.
این روزگار نمی توانم حتی به شعری چون این فکر کنم
شاید باید می نوشتم :
برف بارد دانه دانه
می رود یارم به خانه
کاش می توانستم به این ها رضایت دهم
گذشته ای که زیر بلورهای برف مدفون شد
و امروز به قول آن آهنک DAMIEN RICE "دمین رایس "
and so it is
the shorter story
no love no glory
no hero in her sky
سرما وبرف و زمستان بیرون پنجره است
احتمالا نمی توانم فردا سر کار بروم ... شاید خانه بمانم به این شرط که کسی خانه نباشد.
اگر ایل قشقایی به خانه ما کوچ کند ترجیح می دهم سر کار بروم جایی که رییس حالم را طبق عادت روزانه اش سر جا بیاورد. نه از روی بدجنسی فقط به خاطر دست گرمی ... نکند از یادش برود که چه خلاقیت هایی دارد!
الان آهنگ Plus bleu que tes yeux از Edith Piaf در اتاقم طنین افکنده
آبی به مانند چشمهایت
آه خدایا
دارم دیوانه می شوم یا دارم پی می برم که دیوانه شده ام
...
آبی به مانند چشمهایت
رنگ چشمهایت فراموشم شده
و در این تاریکی محض
انعکاس چشمانت راه ورود هزار نیایشگاه را به رویم باز می کند ...
رها کنم ...
آن بیرون حتما کسی دارد زیر برف گریه می کند
دارد آرام آرام می میرد
این رسم شب برفی است
و من مثل یک وجود بی وجود اینجا نشسته ام و دارم زندگی دلقک وارم را مویه کنان شاکی می شوم ...
به ياد بياورم كه جهان تنها دور من نمي گردد،جهان تنها درباره من نيست...
رها کنم ...

حال و هوای بارانی این روزهای کرمانشاه...
هوا ساعت پنج تاریک می شود و شب بی پایان زمستانی آغاز می گردد.
حال و هوایم آن طور نیست که باید باشد،هیچ وقت نبوده، فقط می توانم اسمش را بگذارم: سیلان بین قبض و بسط
دنیایی که معجون کابوس را نوشیده و با سرعت تمام می دود. نمی توانم اتفاقات اطرافم را درک کنم. درستش را نمی دانم اما می توانم با اطمینان بگویم که درستش این نیست.
"عاشق نانباره" را در شعر مولانا دیدم و یک هفته است که ذهنم را مشغول کرده است...
دلم برای جایی که در آن زندگی می کنم می سوزد، راستش دلم نمی خواهد به هیچ پیوستن عزیزانم را ببینم،دوست و آشنا و رفیق همه مسافر این قطار جنون شده اندو هذیانی می شوم وقتی که فکر می کنم نکند من هم روزی مسافر همین قطار باشم.
عاشق نانباره مرگ عزیزی است که به سوگ می نشینم. از این استحاله نا محسوس می ترسم، از این که حقیقت در پرده پنهان شود و دیگر روی ننماید.
امروز در این عید قربان-به قول سینا قربانی و خون ریختم یعنی بدوی ترین شیوه عبادت- در خیابان های کرمانشاه با مهدی قدم زدیم و از روی گودال های خون آلود آب پریدیم در کوچه و خیابان.
-نذرتان قبول حاج آقا
-قبول حق باشه ...
و هیچ وقت نفهمیدم این قبول حق باشه یعنی چه و هر دفعه هم حالم را به هم زده.
رجاله ها!!!!
به خانه آمدم و فیلم "دو زن" ساخته "ویتوریو دسیکا" را دیدم. جنگ و نکبت بی پایان آن.

وقتی به یاد بمباران های کرمانشاه می افتم و یاد هشت سال کودکیم که بی هیچ رحمی بلعیده شد غصه ام می گیرد.
بعد از جنگ جهانی اروپا درس بزرگی گرفت و آن این که به هیچ قیمتی جنگی در اروپا در نگیرد. کاش مردم کشور من هم به این نتیجه می رسیدند.
افسوس که بعد از جنگی که دو برابر جنگ جهانی طول کشید و دوران بازسازی بعد از آن که مثل سمی مهلک انسانیت را خشکاند هنوز بوی جنگ را می شنوم و این که ما هر لحظه ممکن است درگیر یک مصیبت دیگر بشویم ترس هر روزه ام شده است.
رها کنم...
همیشه آرزو داشتم که داستنی در مورد دو دوست، دو زن بنویسم. تا این که فیلم "جولیا"ی "فرد زینه مان" را پس از قرنی دویدن دیدم.

یادم می آید یک بار نقدی خواندم در مورد صحنه ای که دو دوست پس از سال ها برای آخرین بار همدیگر را می بینند:
فرصت نیست و باید دور از نظر جاسوسان کلاهی را که پول نجات جان افراد از اردوگاه های نازی در آن جاسازی شده مبادله کنند.لیلیان (جین فوندا) هیجان زده است و جولیا ( ونسا ردگریو) سرشار از احساس و معذور از ابراز آن به لیلیان سعی در انجام مبادله دارد و به قول منتقدی که نامش را به خاطر نمی آورم،مسابقه پینگ پنک قهرمانی جهان در قالب هنر بازیگری این دو بازیگر آغاز می شود و هر چه در چنته دارند را به خدمت می گیرند تا ما شاهد یکی از نفس گیر ترین سکانس های بازیگری تاریخ سینما باشیم.
هنوز چهره لیلیان را به خاطر دارم وقتی که در همین سکانس متوجه پای مصنوعی جولیا می شود.
فیلم جولیا از اتو بیوگرافی "لیلیان هلمن" اقتباس شده به نام "پنتیمنتو"
روایت رابطه دو دوست توسط فرد زینه مان شعری بی مانند است.رابطه ای که زمان،فاصله،تأهل و حتی جنگ جهانی نمی تواند از زیبایی و نیروی آن بکاهد.

امشب خیلی اوضاع و احوالم کشمشی بود. از مولانا شروع کردم و به فرد زینه مان ختم.
خدا به داد برسد.

سلام مصاحبه اي شيرين با سيمين را يافتم در باره نيما... گرچه اين مصاحبه به سالهاي قبل برمي گردد اما سيمين هر حرفش گهري است كه بايد ستود . همچنين در اين بازار وا اسفاي نقد و نقد كشي كه نه شاخصي هست و نه دانشي و نقد ادبي تا حد فحاشي نزول كرده،مطلع شدن از نظر بزرگي چون سيمين درباره پدر شعر نو غنيمت است علاوه بر اين كه سيمين نزديك ترين هنرمندي بوده كه با نيما ارتباط داشته،چه به سبب علقه ي ادبي چه به سبب همسايگي نيما. اين مصاحبه به شما تقديم مي گردد:


بهانه ي حضور، نيما بود.
به ديدار همسايه نيما رفتيم. خانه اي در تجريشِ شلوغ، بياد روزگاري كه اينجا يكسره جاليز بود و خانه اي چند برپا شده بود و نيما، جلال را به همسايگي فراخوانده بود و اين اجابت، حضور بسياري را در خانه جلال، بهانه كرد. وقتي مي نشيني، حضور بسياري از قلل هنر، ادبيات و شعر معاصر ايران را حس مي كني. صداي نيما يوشيج، غلامحسين ساعدي، اخوان ثالث، سهراب سپهري، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و بسيار ديگراني كه همآواي جلال آل احمد و سيمين دانشور بودند و مهرباناني كه بيداري آموزِ امروز و فرداي ترانه و تبسم اند. در هشتادوپنجمين سال تولد سيمين دانشور، بانوي داستان نويسي ايران فرصتي براي يادكرد آن سالهاي دور و چه مهربانانه پاسخمان داد و ما را به سفره ي كلام شيرينش مهمان كرد. عمرش دراز و حضورش مانا باد.
----------------------
*خانم دانشور بسيار خوشحاليم كه در حضور شما، همسايه و هم كلام آن بزرگمرد هستيم. از نيما و خاطراتي كه با او تا زمان خاموشي داشتيد بگوييد.
دانشور: آقاي نيما، خدا بيامرزدش. چقدر حيف شد. خيلي مرد نازنيني بود. يكي از بزرگان قرن معاصر بود. البته همه شون به راه خودشون رفتند. عاليه خانم آمد و گفت: نيما مرد. و جلال رفت به منزلشان و بالاي سرش نشست. جلال خوابوندش. چشماشو بست. چشماش باز بود. جلال نشست قرآن خوند بالاسرش. اومد والصافات صفا، يعني درست نيما. به حدي اين مرد صاف بود. به حدي اين مرد مهربان بود. با من هم خيلي دوست بود. براي طاهباز تعريف كردم، نوشته طاهباز. تعريف كردم كه جلال قران را باز كرد بالا سرش و اومد. طاهباز گريه اش گرفت. اومد الصافات صفا و واقعاً چقدر اين مرد، صاف بود.
* در باره بيماري و علت مرگ نيما بگوييد.
دانشور: باعث مرگ نيما شراگيم بود. شراگيم شر بود خيلي. گفت مي خوام برم شكار. زمستون بود. پيرمرد رو برد يوش. اونجا سينه پهلو كرد. پسرش برداشت او را با قاطر برد به يوش. مجبور شدن برش گردونن. اينجا ما رفتيم پيشش. گفت شراگيم منو كشت. براي اينكه منو برد يوش، براي شكار و من سرما خوردم. وقتي عصرا مي رفتيم پيشش, مي گفت يك زني مي اومد كه كارامون رو بكنه. عاليه كه اينجا كار مي كرد و تازه عاليه خانم نمي رسيد. خانومه مثل جغد به من نگاه مي كرد. مثل اينكه مرگ منو حدس مي زد و ديگه مرد. و رفت تا لب هيچ. خيلي حيف شد.
*زماني كه نيما فوت مي كنه جنازه اش يك روز مي مونه و روز بعدش تشييع جنازه مي شه. چرا؟
دانشور: خاطرم نيست.
* مي دانيم كه در ساعت دو نيمه شب نيما فوت مي كنه و جلال مياد سر داغ پيرمرد رو در آغوش مي گيره ولي عصر همان روز، شاملو براي گرفتن آخرين عكس نيما به سراغ هادي شفائيه ميره و فردا صبح دفنش مي كنند. چرا جنازه نيما يك روز بر روي زمين مي مونه؟
دانشور: نيما رو به عنوان امانت دفنش كردن تو امامزاده عبدالله. خيلي اومده بودن و بعدها بردنش يوش. بعد وقتي كه يوش را مهاجراني درست كرد، نعشش رو بردن يوش.
* نيما در وصيت نامه اش گفته كه علاوه بر نظارت و كنجكاوي دكتر معين، جلال و جنتي با هم در جمع آوري آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نيما، در رابطه با جمع آوري آثار كمك چنداني نكرد؟
دانشور: طاهباز جمع آوري كرد. جلال كمك كرد. جنتي هم كمك كرد.
* نيما براي شما شعر هم مي خواند؟
دانشور: بله بيشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش مي گفت من يه رودخانه اي هستم كه از هرجاش ميشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ريخته ام كه خوب يادمه. گفتم نيما اينو تقديم كن به من. نمي كرد. اينكاره نبود.
*گويا نيما بيشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشري دائم داشت.
دانشور: بله، مي اومد اينجا مي نشست. صبح مي اومد اينجا پيش من. من عصرها درس داشتم. يك تخته سنگ بود اينجا. اينجاها همه بيابون بود. ما اينجا براي نيما آمديم. گفت اينجا يك زميني هست بيايين بسازين. تقريباً ما شب وروزمون با نيما بود. صبح مي آمد دنبال من، با هم مي رفتيم راهپيمايي.
*اينجا با نيما هم مي رفتيد از دشتبان سيب زميني مي خريديد.
دانشور: نه، سيب زميني نمي خريديم، حق الماله بود. پنج شش تا سيب زميني بهش مي داد دشتبان. مي دانست مرد بزرگي است، اما نمي دانست چرا بزرگ است. اينو مي برد، نهارش بود. مي رفتيم، سيب زميني ها رو كنار آتش مي چيد . خاك روش مي ريخت. بعد سوراخ سوراخ مي كرد و مي رفتيم. راه مي رفتيم. شعر مي گفت. بعد مي گفت سيب زميني هام پخته. مي اومد سيب زميني هارو تو يه پاكت مي گذاشت. مي گفت اين نهارمه. مي گفتم اين نهارته فقط. مي گفت: شام منم هست. مي گفتم: چرا ! مي گفت: نمي خوام نونخور عاليه باشم. و بعد مي دوني چي مي گفت كه خيلي دلم مي سوخت. مي گفت كه وزارت آموزش، ماهي 150 تومن بهش مي داد، بشرطي كه نياد. چون كارمند وزارت آموزش بود. خيلي خاطره از نيما دارم. گفته بودن كه تو نيا، براي اينكه متلك مي گفت بهشون. چيزايي مي گفت كه اونا درست نمي فهميدن. مي گفتن كه اين 150 تومن رو بيا بگير و نيا. اينم نمي رفت. 150 تومن هم پول «ترياكش،» كفش و پوشاكش مي شد.
*ارتباط دوستان نيما با شما چگونه بود و چرا دوستان نيما براي ديدنش به اينجا مي اومدند؟
دانشور: همه را ما به وسيله نيما شناختيم. اينجا قرار مي گذاشت، چون عاليه خانم راه نمي داد. اون بدبخت، خسته و خرد از بانك اومده. بچه رو آورده. مي خواد غذا بپزه. به نيما گفته بودم مهماناتو بردار بيار اينجا. شاملو، اخوان، همه ي مريداش. فروغ فرخزاد. ديگه خيلي ها بودند. بيشتر شاملو مريدش بود. ولي شاملو راه ديگه اي رفت. شاملو شعر سپيد گفت. منتها خب شاعري درجه اوله. حالا به هر جهت، اين نيما اعجوبه اي بود واسه خودش. نيما بدعتگذاره. خيلي مهمه نيما در تاريخ ادبيات. نيما، بعدش بنظر من شاملو، بعد اخوان و فروغ فرخزاد. فروغ هم مي اومد اينجا. همه شون كه مي خواستن نيما رو ببينن، مي اومدن اينجا. كه من آشنا شدم با اونا.
* هنرمندان اون دوره را با حالا چطور قياس مي كنيد؟
دانشور: آدم هاي حسابي دراومدن دوره ي نيما. حالا كسي نيست. كسي نيست جايگزين اونها. مثلاً جاي شاملو هيچكي نيست به عقيده من. جايگزين فروغ فرخزاد هيچكي نيست. اخوان هم هيچ كي نيست. نيما كه هيچكس نيست. (با تاكيد).
* شما به يوش هم رفته بوديد؟
دانشور: سه چهار بار به يوش رفتيم. مهموني مي داد نيما. ما اونوقت با قاطر مي رفتيم يوش و خيلي راه سختي بود.
* از كدوم مسير مي رفتيد؟
دانشور: يادم نيست. ولي نوره ديگه. از راه ساري مي رفتيم نور. بعد مجبور بوديم با قاطر بريم يوش. من و جلال و نيما. شراگيم خيلي شر بود.
*آيا قبل از ازدواج با جلال، نام نيما را شنيده بوديد؟
دانشور: چرا نشنيدم؟ نيما معروف شد. خيلي زياد. مي شناختم. شعرش را هم مي خوندم، ولي اون رو نديده بودم. منتها وقتي اومديم، خود نيما به جلال تلفن كرد. جلال خيلي مريدش بود. دعواشونم شد. ولي با اين حال پيرمرد چشم ما بود رو هم نوشت. جلال مي گفت كه نيما به او تلفن كرده بود و گفته بود كه اينجا يك زميني هست نزديك خونه ي من. گفت پاشيد بياين. اينجا تمام جاليز بود.
* نيماي شاعر با نيماي شوهر چه تفاوتي داشت و رابطه ي نيما و عاليه چگونه بود؟
دانشور: وقتي براي رابطه ي خانوادگي نبود.
* فكر مي كنم كه ما به نسبت سن، خيلي زود نيما رو از دست داديم. شايد يكي از دلايلش اين بود كه اون در زندگي شخصي اش يك آيدا كم داشت. اونطوري كه شاملو مي گه كه من در شرايط بسيار سخت نوميدي، با آيدا به زندگي بازگشتم و آيدا او را با فداكاري تيمار كرد. اين را نيما در زندگي خودش نداشت.
دانشور: درسته. او آيدا كم داشت.
* يكبار هم نيما براي ارتباط نزديكتر عاطفي با عاليه، از شما نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چكار مي كند كه تو آنقدر با او خوب هستي؟ به من هم ياد بده كه من هم با عاليه همان كار را بكنم؟
دانشور: من گفتم آقاي نيما كاري كه نداره، به او مهرباني كنيد، مي بينيد اين همه زحمت مي كِشَد، به او بگوييد دستت درد نكند. در خانه ي من چقدر ستم مي كِشي. جوري كنيد كه بداند قدرِ زحماتش را مي دانيد. گاهي هم هديه هايي برايش بخريد. ما زنها، دلمان به اين چيزها خوش است كه به يادمان باشند. نيما پرسيد: مثلاً چي بخرم؟ گفتم: مثلاً يك شيشه عطرِ خوشبو يا يك جورابِ ابريشميِ خوش رنگ يا يك روسريِ قشنگ … نمي دانم از اين چيزها. شما كه شاعريد، وقتي هديه را به او مي دهيد يك حرفِ شاعرانه ي قشنگ بزنيد كه مدتها خاطرش خوش باشد.
اين زن اين همه در خانه ي شما زحمتِ بي اجر مي كشد. اجرش را با يك كلامِ شاعرانه بدهيد، شما كه خوب بلديد. مثلاً بگوييد: عاليه! ديدم اين قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برايت خريدَمِش. نيما گفت: آخر سيمين، من خريد بلد نيستم، مخصوصاً خريد اين چيزها كه تو گفتي. تو مي داني كه حتي لباس و كفشِ مرا عاليه مي خرد. پرسيدم: هيچ وقت از او تشكر كرده ايد؟ هيچ وقت دستِ او را بوسيده ايد؟ پيشاني اش را؟ نيما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر ميوه ي خوبي ديديد مثلاً نارنگيِ شيرازيِ درشت يا ليمويِ ترشِ شيرازيِ خوشبو و يا سيبِ سرخِ درشت، يكي دو كيلو بخريد و با مِهر به رويش بخنديد …
نيما حرفم را قطع كرد و گفت: و بگويم عاليه! بارِ خاطرم به تو بود. نيما خنديد، از خنده هاي مخصوصِ نيمايي و عجب عجبي گفت و رفت. حالا نگو كه آقاي نيما مي رود و سه كيلو پياز مي خرد و آنها را براي عاليه خانم مي آورد و به او مي گويد: بيا عاليه. عاليه خانم مي پرسد: اين چي هست؟ نيما مي گويد: پيازِ سفيدِ مازندراني، خانمِ آلِ احمد گفته. عاليه خانم مي گويد: آخر مردِ حسابي! من كه بيست و هشت من پياز خريدم، توي ايوان ريختم. تو چرا ديگر پياز خريدي؟ نيما باز هم مي گويد كه خانمِ آلِ احمد گفته. عاليه خانم آمد خانه ي ما و از من پرسيد كه چرا به نيما گفته ام پياز بخرد. من تمام گفتگوهايم را با نيما، به عاليه خانم گفتم. پرسيد: خوب پس چرا اين كار را كرد؟ گفتم: خوب يك دهن كجي كرده به اَداهاي بوژوازي. خواسته هم مرا دست بياندازد و هم شما را. يك شب يادمان نيما گرفتند تو دانشكده هنرهاي زيبا. قضيه ي پياز رو گفتم. كه عوض اينكه بره كادو بخره، گفت بيا عاليه، پياز.
* يكي از ويژگي هاي شخصي نيما، طنزپردازي و اجراي مسلط حالات افراد بود.
دانشور: آره، خيلي ادا درآوردن رو بلد بود. اداي جلالو درمي آورد. اداي منو درمي آورد. مي گفت وقتي تو وارد مي شي، عينهو اسبايي، فقط شيهه كم داري. چون من خيلي اسب دوست داشتم. اينجا سواري مي رفتم با يارشاطر. باشگاه سواركاران بود. اسب كرايه مي كرديم، مي رفتيم سواري. مي گفت عين اسبي. عين من ادا درمي آورد.
* جلال در خرداد ماه 1332 نامه اي تحت عنوان كدخدا رستم به نيما مي نويسه. با توجه به اينكه نيما يك نيشي را در رابطه با لادبن خورده بود و در اين اواخر نيما ديگه از لادبن نااميد شده بود، چون هيچ نامه اي با هم رد وبدل نكردند و لادبن در شوروي گرفتار شده بود و يك نفرتي هم از حزب توده پيدا كرده بود و خليل ملكي و جلال هم در زمان نوشتن اين نامه از حزب توده جدا شده و نيروي سوم را راه انداخته بودند.
آيا جلال هنوز فكر مي كرد كه ممكن است نيما جذب حزب توده بشود؟ با توجه به واكنشي كه هميشه نيما نسبت به حزب توده داشت و هيچ وقت حزبي نبود. حتي در پايان نامه اي كه به احسان طبري مي نويسد، مي گويد كه: آنكه منتظر است روزي شما را بيش از خود در نظر مردم ناستوده ببيند. نيما هم در اون نامه به جلال مي نويسه كه تو به هر شكلي دربيايي، مي شناسمت. تو همون جلال خودمي. جلال با توجه به شناخت نزديكي كه از نيما داشت، چرا اون نامه را با اسم مستعار كدخدا رستم چاپ كرد؟
دانشور: يعني مي دونيد نيما با توده اي ها ور رفت . يك برادري داشت بنام لادبن كه اين روسيه رفته بود. خيلي دلش مي خواست اينم بره روسيه. ولي اين كه سياسي باشه نه. سياسي نبود. ته اش سياسي بود. نيما آرزوش بود بره پيش لادبن. مي شه گفت كه اون نامه اي كه جلال مي نويسه تحت عنوان كدخدا رستم، وازده شد. مي دونيد اونا زياد روي مي كردند. سر مصدق كه توده اي ها قاطي كردند خودشون رو تقريباً، كه مصدق فهميد و دكشون كرد. احسان طبري و اينا هم بودند. ديگه نيما وازده شد از حزب توده.
* در سال 1333 هم نيما را بازداشت مي كنند.
دانشور: همين شعر ( واي بر من ) را كه گفت: كشتگاهم خشك مانْد و يكسره تدبيرها / گشتْ بي سود و ثمر. / تنگناي خانه ام را يافت دشمن، با نگاهِ حيله اندوزش / واي بر من! مي كند آماده بهر سينه يِ من، تيرهايي / كه به زهرِ كينه، آلوده ست. / پس به جاده هاي خونين، كلّه هاي مردگان را / به غبارِ قبرهاي كهنه اندوده / از پسِ ديوارِ من بر خاك مي چيند / وز پيِ آزارِ دل آزردگان / در ميان كلّه هاي چيده بنشيند / سرگذشتِ زجر را خوانَد. / واي بر من! / در شبي تاريك از اينسان / بر سر اين كلّه ها جنبان / چه كسي آيا ندانسته گذارد پا؟ /
شاه گفته بود كه به من زده و گرفته بودنش. چهار پنج روز هم بيشتر نبود زندان. زندان هم بهش خوش گذشت.
* بعد از 28 مرداد هم نيما شعر و يادداشت ها رو پيش شما گذاشته بود؟
دانشور: بله. يك گوني شعر داشت. قلعه سقريم اينا، همه پيش ما بود. شعرهاش پيش ما بود. اينجا مي گذاشت شعرهاشو. مي ترسيد. پشت كاغذ سيگار، روي كاغذي كه اگه گير مي آورد.
*من حتي شعرهاش رو، روي برگه هاي بانك ملي هم ديدم.
دانشور: درسته. بعد ديگه من كاغذ بردم. يك دفترچه بردم دادم بهش، گفتم بابا! شعرها رو اين جا بنويس. ديگه مي نوشت. بعد اينا پيش ما بود كه عاليه خانم اومد اونا رو برد.
* نيما در يادداشتهاي روزانه از افرادي كه به خانه شما مي آمدند صحبت مي كنه. مثلاً از امام موسي صدر يا مهندس رضوي. چه خاطراتي از آن ديدارها در ياد شما مونده.
دانشور: نيما به موسي صدر حسودي اش شد. موسي صدر خيلي خوش تيپ بود. حالا ليبي (قذافي) يا گمش كرده يا كشتدش، نميدونم. غروب بود. موسي صدر اومد، در زد. اون يكي از زيباترين مردهاي دنيا بود. چشم هاي خاكستري، درشت، زيبا. لباس آخونديش هم شيك، از اين سينه كفتري ها. من در رو باز كردم. گفتم ببينم! شما امامي، پيغمبري!
توحق نداري اينقدر خوشگل باشي! خنديد. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بيا تو. اومد تو. نيمام كه هميشه اينجا بود. ديگه من نرسيدم چايي به نيما بدم. نيما تو خاطراتش نوشته كه: سيمين محو جلال امام موسي صدر شد و چايي ما رو خودش نداد و منم چايي نخوردم. موسي صدر سه چهار روز اينجا موند. نيما خيلي حسوديش شد. نيما خيلي وسواسي بود. بايد چايي رو خودم مي ريختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اينقد خالي باشه. خودمم مي دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خيلي زيبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتيم قم. او رئيس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربي ترجمه كرد.
*امام موسي صدر ترجمه كرد؟
دانشور: بله. آورده برد براي مون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه ديگه بيروني و اندروني بود. ولي ميديدمش. شام و نهار اينا مي ديديمش.
*از وضعيت خانه نيما در اينجا بگوييد. گويا داشتن خرابش مي كردن.
دانشور: من نگذاشتم خراب كنن. من داشتم مي رفتم «سلموني». ديدم بناي اصلي رو دارن خراب مي كنن. فوري اومدم خونه. تلفن كردم به شهردار تجريش و رئيس ميراث فرهنگي، آقاي بهشتي. اينا فوري اومدن. گفتم اينا دارن خونه اصلي رو خراب مي كنن و اين ميراث فرهنگيه. با هم رفتيم. عروسه اومد گفت كه مي خواهيم اينجا را خراب كنيم و آپارتمان بسازيم. اينا نذاشتن، رفتن قولنامه كردند. اما خونه ي من رو هم قولنامه كردند. كه اين دو تا ميراث فرهنگي شد.
* نيما مي گويد كه دنيا، خانه ي من است و به تعبيري، اينجا خانه ي دنياست. خانه اي كه نشانه ي ادبيات و ميراث فرهنگ معاصر سرزمين ماست و سپاس از شما كه در اين گفتگو شركت كرديد.
- این مصاحبه برای نخستین بار در مجله ی گوهران (ویژه ی نیما یوشیج) به چاپ رسیده است.

زوربا كتابي است كه نخواندن آن زيان بزرگي به زندگيم وارد مي كرد.
نعمت بزرگي است كه بتوان تمام آن چه را كه سال ها حس كرده اي و ديده يا شنيده اي اما به صحت آن ها مطمئن نبوده اي،يكجا و منسجم در قالب سفري به همراه زوربا دوباره به دست بياوري و اين بار با يقين.
هركسي بايد يك بار اين كتاب را بخواند و هرچه زودتر اين كتاب خوانده شود از آن وديعه گرانمايه كه نامش زندگيست شور و شعف و لذت فراوانتري عايد مي شود.

موهبت عظيم زندگي كه در دستان مانهاده شده و ما ممكن است "سر تاقچه عادت " آن را به سادگي از ياد ببريم. بخصوص كه در اين كشور گل و بلبل همه ما مستعد درنورديدن سراشيب بدبختي به سوي قهقرا هستيم.
خانواده،مدرسه،دانشگاه ،محيط كار و در كل تمام جاهايي كه بتوان اجتماع ناميد زير سايه ي خفه كننده ي اين بخار غليظ مسموم نا اميدي است و نبايد ها و نا ممكن ها زندگي ما را مي جوند و هر لحظه ي گرانبهايي را كه مي توانيم صرف مهرورزي كنيم از ما مي ربايند.
با خش خش برگهاي پياده رو معاشقه كردن و ستودن اشعه خورشيد وقتي كه يك لكه نور روي حوض آب مي اندازد و آن شكوه عظيم ازلي را در پر زندن گنجشگكي شاهد بودن و در سيلان دل دادگي غوطه زدن و درك كيفيت عشق .
و اين كه عشق تنها براي دادن است نه گرفتن ... يك جاده يك طرفه.
مي دانم كه اگر عشق نورزم هيچ نيستم.
سپاس تو را، نيكوس كازانتزاكيس.

( تو را من چشم در راهم – چشمه کوچک – داروک کی می رسد باران )
نویسنده : علی اسفندیاری یا نیما یوشیج

پسورد : www.irtanin.com
منبع: طنين ايران

اگر روزی فرزندی داشته باشم اولین جمله ای که به او خواهم آموخت این است:
تف به رویت ای ایران کثیف


لینک دانلود مستقیم دریا پری کاکل زری
پسورد : www.irtanin.com

این مجموعه شامل کتاب الکترونیکی با نام (مانند یک آمریکایی انگلیسی صحبت کنید) به همراه همه فایلهای صوتی آن می باشد

پسورد : www.irtanin.com

دانلود رایگان کتاب داستان گویای یک هلو هزار هلو
نویسنده : صمد بهرنگی

پسورد : www.irtanin.com
منبع : سايت طنين ايراني

یکی از بزرگان را اجل سر رسید ، ندا داد که جمله فرزندان گرد آیند ، چو ایشان به نزد پدر شدند گفت : ای عزیزان شما را پندی دهم که چون به آن عمل نمائید اسباب راحتی تان تا پایان عمر حاصل آید هم چنانکه من عمر را به عشرت و مکنت سر کردمی .
گفتند ای پدر بازگوی که جمله مشتاقیم و شنوا.
گفت ای عزیزان آدمی را نشاید که بی جهت خود را به عذاب افکند و از بهر نسیه نقد را وانهد ، باری پس از من هیچ گاه به گرد قرآن و نماز و ... نروید که جز به فردا و نسیه حوالت ندهند ، اما هیهات که از دزدی دست نکشید که این را لقه ایست چرب و گوارا که فی الفور نقد شود و کام دل برآرد که بزرگان گفته اند: سیلی نقد به از حلوای نسیه



دانلود كتاب صوتي صداي پاي آب با صداي خسرو شكيبائي
پسورد : www.irtanin.com
منبع سایت:طنین ایرانی

15 صفحه مانده تا زورباي يوناني رابه پايان برسانم. همين ديشب هم كه تا صبح خوابم نبرد مي توانستم تمامش كنم ولي ترجيح دادم وقتي به پايان كتاب برسم كه مشاعرم سر جايش باشد و بهوش تر باشم. قبلاً هم نوشتم كه زوربا تمام روز و شب و هر انديشه و هر انتخابم را تسخير كرده . از وسط كتاب به بعد در شگفتم كه داستان قرار است چطور به پايان برسد،هنوز هم نمي دانم. نمي دانم بين شيوه بي پيرايه زوربا و راه بودا چه ارتباطي برقرار خواهد شد و نويسنده چه موضعي خواهد گرفت . بايد اعتراف كنم بعد از حادثه بيوه زن و بعد از آن سرانجام بوبولينا، كمي شوكه شدم. راستش زياداز موضع گيري زوربا و ارباب در برابر اين حوادث خوشم نيامد. ا اين 15 صفحه باقيمانده معلوم خواهد كرد كه زوربا براي من كتابي خواهد بود كه دوباره روي خواندنش حساب كنم يا تنها برگردم و جملاتي را كه مهدي علامت گذاشته و حاشيه نوشته را دوباره مرور كنم. زوربا دوباره آن حس قديم و گم شده كتاب خواندن را به من باز گرداند.حسي كه مدتها بود تجربه نكرده بودم،حس همراه شدن در يك سفر طولاني با يك كتاب،خوشحالم كه تمام كردنش اين همه طول كشيد .

پي نوشت:همين الان DVD زوربا را سفارش دادم.
پي پي نوشت:خوشحالم كه دو كتاب فروشي جديد در كرمانشاه افتتاح شد. هردو خوب و قابل قبول: نرسيده به ميدان شهر داري و بين مصدق و چهار راه شير و خورشيد.
پس پي پي نوشت: نمايشگاه كتاب كشوري در كرمانشاه بعد از اعصار وقرون.امروز افتتاح شد. عصر پنج شنبه اي را كه همين امروز است به آن جا حمله پيش بيني نشده خواهم كرد.
پس پشت مردمكانت: وطن توهم است.اين را تازه دريافتم از زوربا ... گفتم با شما سهيم شوم.

استاد حسین علیزاده هم در گذشت. بر کرمانشاهیان بخصوص بر شاگردان آن بزرگوار تسلیت باد.

چوپان : غذای من حاضر است و گوسفندان خود را دوشیده ام . کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است و تو ای آسمان ، هر قدر که می خواهی ببار .
چوپان : من چندين گاو دارم و ماده گاوهاي بسيار. من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاو نری که همه ماده گاوهایم را باردار کند . و تو ای آسمان هر قدر که می خواهی ببار .
چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر من است و شب هنگام خوشم که با او بازي كنم و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سالهاست که تعلیمش می دهم و به او می آموزم که با من بازی کند و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
اين دو صدا هنوز درگوش من سخن مي گفتند كه خواب بر من چيره شد باد برخاسته بود و موج بر شيشه ضخيم مي كوبيدمن در بين خواب و بيداري چون دود مواج بودم....
(بر گرفته از "زورباي يوناني" نوشته نيكوس كازانتزاكيس)
زوربا اين دو ماهه اخير زندگي مرا تصاحب كرده.
"مسيح باز مصلوب " اولين برخورد من باكازانتزاكيس بود كه شانس خواندنش موهبتي بود كه بهمن عطا شد.
"زورباي يوناني" را هم كه "مهدي" به مناسبت "روز غير تولد" به من هديه كرد ( به سبك خرگوش داستان آليس در سرزمين عجايب) فتحي مي دانم در زندگي خويش.
صراحت وبي پيرايگي كازانتزاكيس مرا اسير خود ساخته. نويسنده اي كه با تجربه زندگي پر فراز و نشيبش يافته هاي خويش در مسير آزادي و اشراق را چه روان و صريح در اختيار من مي نهد.
آزادي كه زوربا در موردش سخن مي گويد وراي تمام تعاريفي است كه از اين واژه داشتم. بخصوص تمام آن تعاريف مبتذل و نازلي كه در اين ايران ما از اين كلمه وجود دارد كه جز تحقير انسان و روزمره كردن عالي ترين صفتي كه يك بشر مي تواند كسب كند وعالي ترين مفهومي كه يك انسان مي تواند درك كند نتيجه اي نداشته.
اين روزها حسابي حالم به هم مي خورد كه همه توهم زده شده اند كه به آزادي مي انديشند و در مورد آن شكر فشاني مي كنند غافل از آن كه تمام بيانيه ها ي غالبين و مغلوبين اين ورطه بهل و بشو ، جز توهيني به نفس آزادي و انسانيت نيست.
من جز تأسف چيزي ندارم براي آنچه مي بينم. چون اين جنگ،جنگ من نيست.


روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک میکنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین...پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادیو خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازیبسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده
بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...
امروز دیگر تو رأی داده ای!

جایی در « جزیره سرگردانی » ، وقتی که سرهنگ از هستی تشکر می کند می گوید : « کمر روز شکست و تونگذاشتی کمر من بشکند »
سیمین عزیز دانشورمان اضافه می کند: « به خدا قسم تمام مردم این مملکت شاعرند »
نمونه های اینگونه شاعرانگی های اپیدمیک،اکولوژیک و ژنتیکی را در همه جا می شود دید و دیده اید. از پس کله مینی بوس های امامزاده فلانی و اتوبوس و خاور کامیون بگیر تا ویترین مغازه ها و در و دیوار و کوچه های متروک و شلوغ و خلاصه همه جاهایی که بشود چیزی نوشت،حالا ربطی داشته باشد یا نداشته باشد خدا عالم.
اخیراُ نمونه جالبی از فوران شعر طلبی مزمن را روی یک فیش بارکد دار خرید دیدم.

خداوکیلی هر کسی به نتیجه ای رسید که شعر حافظ پای این برگه چه کاره است به ما هم ارزانی دارد و از این جهل مطلق مارا رهانده عبد خود سازد.




اردوی سورا آناهیتا در پارسی میانه یا امروزی ناهید یا اردویسور آناهید است و در زبان ارمنی آناهیت نامیده میشود. تاریخ نویسان کلاسیک باستان یونانی و رومی از او با نام آناتیس Anaïtis یاد کرده و یا او را با یکی از ایزدان معابد خود شناساندهاند.خرده ستاری نوع-اس سیلیسومی به نام آناهیتا ۲۷۰ به یاد او نامیده شدهاست.

آناهیتا، اَناهید یا ناهید که -در پارسی به معنای دور از آلودگی است - نام ایزدبانوی آب و باران و باروری در مذاهب ایران باستان. بسیاری از ویژگیهای این ایزدبانو با ایشتار که مورد پرستش اقوام سامی از جمله بابلیان بود نزدیکی دارد. هر دوی این ایزدان به سیاره ناهید (زهره) مربوطاند. به احتمال زیاد «اردویسور آناهیتا» نیز چون «میترا» از ایزدانی بود که پیش از پیدایش زرتشت، توسط مردم ایران و نواحی اطراف - ولو به نامهای دیگر- مورد ستایش قرار میگرفت.
آناهیتا ظاهراً با جنگاوری نیز مربوط بودهاست و باور بر این بود که جنگاورانی را که به پیشگاه او نذر کنند، یاری میدهد. در دوران ساسانیان این الهه به یکی از الهههای مورد پرستش ایرانیان قرار گرفت.
البته باید خاطر نشان نمود ایرانیان یکتاپرست بودند ولی آناهیتا و دو ایزد بانوی دیگر به طور مشترک به عنوان خدایان فرعی مورد تقدیس قرار میگرفتند.
با وجود دیرینگی و نفوذ پرستش «میترا» در ادوار پیش از ظهور زرتشت، بعدها این ایزد در میان ایرانیان تا اندازهای به فراموشی سپرده شد. اما در مقابل چنین جریان فکری و دینی، «ناهید» چنان مقامی در باورهای ایرانیان به دست آورد که نه تنها پرستشگاههای بسیار زیاد و مجلل و باشکوهی از او میبینیم، بلکه تندیس و نمادهای این زن ایزد در اینجا و آنجای این سرزمین پهناور باقی ماندهاست. آناهیتا نام یک معبد در شهر تاریخی و ویران شده بیشابور (مربوط به دوره ساسانیان) در غرب کازرون نیز میباشد.در اساطیر ایران مزید بر آناهیتا که یشت پنجم مختص ستایش اوست در اساطیر از خدایی به نام اپام نپات (زادهٔ آب) به عنوان پاسدار آبها یاد میشود. از اپام نپات در اوستا یسنا ۱ فقرهٔ ۵، یسنا ۲ فقرهٔ۹۵، زامیاد یشت فقرهٔ ۵۱و۵۲ یاد شدهاست.
کَنگاوَر یکی از شهرهای استان کرمانشاه در ایران است و دارای قدمت 2000ساله است و بیانگر این قدمت معبد آناهیتا الهه آب است. این اثر مربوط به دوره اشکانیان بوده است. بلندترین نقطه این معبد ۳۲ متر ارتفاع دارد و دارای ۲۲۰ متر طول و ۲۱۰ متر عرض است راه ورودی این معبد دو پلکان در قسمت جنوبی آن است که با پلههای کاخ آپادانا برابری میکند همچنین آناهیتا بر اساس متون تاریخی فرشته و نگهبان آب و فراوانی و زیابایی و باروری بوده است و در دوره اشکانیان به لحاظ رواج پرستش الهه ناهید تیر داد اول در یکی از معابد ناهید(آناهیتا) تاجگذاری میکند.


فرمود:
این که می گویند در آدمی شری هست که در حیوانات و سباع نیست، نه از آنروست که آدمی از
ایشان بدتر است،از آنروست که آن خوی بد و شر نفس و شومی هایی که در آدم است بر حسب
گوهر خفی است که در اوست.
که این اخلاق و شومی ها و شر،حجاب آن گوهر شده است.
چندانک گوهر نفیس تر و عظیم تر و شریف تر ،حجاب او بیشتر.
پس شومی و شر و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر بوده است و رفع این حجاب ممکن نشود الا به
مجاهدات بسیار و مجاهدات به انواع است:
اعظم مجاهدات آمیختن است با یارانی که رو به حق آورده اند و از این عالم اعراض کرده اند.
هیچ مجاهده سخت تر از این نیست که با یاران صالح نشیند که دیدن ایشان گدازش و افنای آن نفس
است. و از این است که می گویند:
چون مار چهل سال آدمی نبیند اژدها شود.
یعنی که کسی را نمی بیند که سبب گدازش شر و شومی او شود.
هرجا که قفل بزرگ نهند دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمین است و اینک هرجا
حجاب بزرگ ،گوهر بهتر
چنانک مار بر سر گنج است،تو زشتی مار را مبین نفایس گنج راببین.
فیه مافیه-تقریرات مولانا جلال الدین محمد بلخی

خرده مگیر...
روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم و تو به کاج ها سلام کنی و سارها بر
خوان ما بنشینند.
و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند...
اینک رنجه مشو...
اگر در مغازه ها پای گل ها بهای آن ها را می نویسند
و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند
و اسب را به گاری می بندند
خوراک مانده را به گدا می بخشند
چنین نخواهد ماند ...
سهراب سپهری-هنوز در سفرم


اعطای اولین واحد طرح ویژه مسکن مهر به مالک خوش شانس آن ........




