گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
همنشینان...
تصاویری دیدم در مورد زلزله اخیر چین.
تأثیری شدید بر من گذاشت که اشکم سرازیر شد.
معنی نوعدوستی،فداکاری،مهر،ایثار و تعهد و خدمت به هم نوع برایم از لفظ انتزاعی کلمه خارج گردید و متبلور شد.
همیشه فرهنگ عظیم چین را ستوده ام.فرهنگی که ناریخی کهن دارد اما به تاریخش فخر نمی فروشد و آن قله رفیع انسانیت و مدینه فاضله را در قدم به قدم زندگی امروزش در هزاره سوم نمایان می کند.
شاید برای ما پارسیان برشده پیکر (!) که ادعای تمدن دیرینه مان گوش فلک را کر کرده ولی اثری از آن در زندگی امروزمان وجود ندارد،چنین تصاویری از مردمانی تا بدین حد نیک اندیش،رشک برانگیز باشد.
مقصود من در مورد قهرمان های زلزله چین نیست ،چه همواره در تمام اجتماع های انسانی قهرمان حضور دارد.
قصد من ستودن ناخودآگاه جمعی ملتی بزرگ است که قهرمان بودن و خالص و نیک زیستن را برای عادی ترین مردم ممکن می سازد.ملتی که در شرایط نابسامان می توان از هر مرد و زن عامی انتظار معجزه ای پیغمبرگونه داشت.
عکس های این "تجلی انسانیت" به صورت فایل پاورپوینت آماده شده و می توانید دانلود کنید.توضیحات هر عکس به انگلیسی آورده شده که به سبب شلوغی اوضاع نتوانستم ترجمه شده آماده کنم.عذر مرا بپذیرید.اما خواهش می کنم هرطور که شده متن ها را بخوانید تا لذت و امیدی که در این تصاویر وجود دارد همراهتان گردد.

و تلنگری ...:
زلزله بم و هزاران کشته در شرایط وحشتناک.امدادگران زیادی به کمک شتافتند و همچنین داوطلبان مردمی.
*خبری در روزنامه باختر خواندم: "چند قاچاقچی کرمانشاهی به بم رفتند و جنازه هایی را برای دفن با آمبولانس از بم خارج کردند.پلیس دستگیرشان کرد: زیر جنازه ها که معلوم نبود نام و نشانشان کیست و کجاست محموله تریاک پنهان شده بود"
مرحبا به درک صحیح از زمان و وقایع اتفاقیه!
**بازهم در روزنامه خواندم.تعداد ۵۰ سگ امدادگر که برای یافتن مصدومان و زیر آوار ماندگان تعلیم یافته بودند و توسط گروه های امدادگر کشورهای خارجی برای کمک به بم آورده شده بودند به سرقت رفتند!
شما چرا باور می کنید عزیز من! سگ امدادگر یعنی؟ چند تا هاپو که این حرف ها را ندارد!
***سیل کیسه های برنج در بازار کرمانشاه :این را به گوش خودم از دوستی صمیمی شنیدم.دوست ما یک کیسه برنج از مغازه ای در بازار می خرد و به خانه می برد..کیسه برنج را که باز می شود پاکتی در آن پیدا می کنند که حاوی مقداری پول و نوشته ای بدین مضمون بوده: " هموطن،چون مطمئن نبودم که کمک نقدی از طریق صندوق های جمع آوری کمک به دست شما برسد، با خود گفتم اگر پول ها را در این کیسه برنج بگذارم کسی آن را نمی بیند و حتماً به دست تو هموطن آسیب دیده خواهد رسید،خدا کریم است و همه ما در کنار شما هستیم"
و یک عده دیگر هم هستند که کنار ما به هوش ایستاده اند!
****اگر خواستید برای پیک نیک چادر مسافرتی بخرید و در کوه و دشت و صحرا از آن لذت ببرید،اگر می خواهید که یک جنس مرغوب بخرید که تا آخر عمر خراب نشود،می توانید در بازار به دنبال چادرهایی با نام "چادر مسافرتی آمریکایی" بگردید.قیمت بالاست اما ارزشش را دارد.
البته فقط زحمت بکشید و قبل از استفاده آرم صلیب سرخ را از روی چادر که خریدید پاک کنید...
و به خاطر تمام این ها من به ایرانی بودن افتخار می کنم.چون تمدن دیرینه دارم و همه مردمان دیگر کشورها نفهم هستند،و در کشور های دیگر مردم اصلاً عاطفه ندارند و از همه مهمتر من خدا و پیغمبر سرم می شود و حلال و حرام می دانم(!)و دین دارم و مردم دیگر جاهای دنیا لادین و بلاد کفر هستند.از جمله همین چینی ها که چپ و راست خرچنگ و مار می خورند!


همیشه
از آن چه هست سخن می گوییم
از آب در بیابان
و
در خانه
عشق و نان
(این گونه انگار زندگانی را زیباتر می یابیم)
همیشه
از آن چه نیست بلندتر سخن می گوییم
از مهربانی در مهمانی - از شرف در سودا
از داد در بیداد جا
تا بوده این گونه بوده قصه ما
(دنیای یاوه را انگار این گونه گواراتر توانیم داشت)
اکنون بنشین
تا،باری،از آنچه هست سخن بگوییم
از دروغ بگوییم که حرام است اما
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است
همین!
«منوچهر آتشی»

در فرهنگ کهن ایران، واژه ی اندیشه برانگیزی وجود دارد:"خویشکاری"
یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان کل کشور بایستی نگران پرونده های قضایی و حقوق مردم باشد...مثل پرونده دکتر زهرا که در همدان در بازداشتگاه کشته شد...پرونده های دانشجویان...همین حسینیه شیراز و...اما دادستان کل در باره واردات عروسک بیانیه می دهد...وزیر کشور معمولا در باره مسایل اقتصادی مصاحبه می کند و از دستاوردهای اقتصادی می گوید...استاندار لرستان در باره این که ما جزو پنج کشور اتمی دنیا هستیم حرف می زند...
سال ها پیش رفته بودم به اردوگاه نگهداری بیماران جذامی در تبریز...خاطره غریبی بود...دیدن راهبه های اروپایی که سالیان سال است در خدمت جذامیان عمر می گذرانند و فارسی را هم با لهجه آذری حرف می زنند...رفتم مدرسه ابتدایی کودکان جذامی ها...مدرسه مثل یک زباله دانی در میان باغ بود...تار و غبار گرفته. کثیف، آن چنان که نفست بند می آمد...در دفتر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت می کردم. گفت علوم سیاسی خوانده، شروع کرد به تحلیل مسایل ایران و جهان. گفتم:" می دونی مهمترین مساله جهان چیه؟"
چند مساله ای را بر شمرد. مدام می گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسید :" کدوم مساله؟"
گقتم:" مدرسه باباباغی!" تو باید یه این مدرسه برسی. اگر به جای تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو می کردم. رنگ می زدیم. از آموزش و پرورش کمک می گرفتم...تو برادر عزیز به درد این مدرسه نمی خوری. تو باید رییس بشی...
آن مدیر مدرسه باباباغی تنها نمانده است...
انگار مدرسه و مدیر تکثیر شده است...
به نقل از مکتوب




