تبليغاتX
خُم خانه
تاریخی فرهنگی ورزشی اجتماعی کتاب صوتی طراحی قالب کدجاوا دانلود آهنگ عکس برنامه

هانیبال الخاص (Hannibal Alkhas) را یا می شناسید یا نمی شناسید.

ایشان متولد کرمانشاه هستند،نقاشی می کشند و حدود هشتاد سالی سن دارند ، آشوری هستند،سال های سال در آمریکا بوده اند،نمایشگاه های زیادی در سراسر جهان برپا داشته اند و یک کامیون افتخار و لقب و عنوان دارند.

قصد من معرفی ایشان نیست که الحمدلله گوگلی هست و  ویکی پدیایی؛

در تالار شهر کرمانشاه در تاریخ  ۱۱ و ۱۲ ماه مهر بزرگداشتی از جانب گروه صنعتی" آگرین" برگزار شد که در آن از هانیبال بابت متراژ بالای نقاشی در طول این سالیان تجلیل به عمل آمد.در روز پنجشنبه سخنرانی نمود و در روز جمعه یک کارگاه نقاشی برای نقاشان برپا کرد.

در این دو روز بسیاری از نقاشان نامی ایران حضور داشتند.چه آن ها که شاگرد هانیبال بوده بودند (!) و چه آن ها که استادشان یک بابای دیگری بوده بود (!) ولی به سبب حسادت به گروه اول خود را شاگرد "به مکتب نرفته و خط نکشیده" هانیبال نامیدند.

هانیبال سه نسل شاگرد واقعی داشته که از هر سه نسل تعدادی از گونه های مختلف آمده بودند.

تعداد بسیار زیادی از "هانیبال الخاص های آینده" اعم از نرینه و مادینه از چهارده ساله تا بیست و چند ساله تخته شاسی به دست در سالن ولو بودند.از لحاظ قیافه و بزک تمام تصاویر کلیشه شده برای نشان دادن یک هنرمند(!) در سالن موجود بود.

در روز اول هانیبال مجبور شده بود با شاگردانش و شاگرد شاگردانش و دوستان شاگردان شاگردانش  صد و بیست و سه هزار عکس بگیرد.طوری که اثر نور فلاش ها در روز بعد استاد را شبیه همسایه حضرت عیسی کرده بود. روز جمعه هانیبال صریحاً دست رد به سینه تک تک  دایناسورها ( نسل اول شاگردانش) زد که نه عکس می گیرد و نه امضاء می کند  همین و بس ! 

همه دلبرکانی که از این حرکت بسیار بسیار هنرمندانه غمگین شده بودند پچ پچ می کردند که "اخلاق هنرمند حساس همینه دیگه! وای...!"                                                                                      پس با وجود آن همه صندلی و میز خالی ترجیح دادند که روی زمین بنشینند و هنر بزایند.

جالب این که هانیبال در کارگاه نقاشی(!!!) خواهش کرد که هنرمندان بی نظیری که حضور داشتند طراحی موضوعی نکنند و فقط رنگ  زرد در مرکز و رنگ های دیگر در حاشیه کار بگذارند و در مرحله بعد کار اصلی -که احتمالاً هدف هانیبال از کارگاه بود- را شروع کنند.اما دریغ از یک جفت گوش شنوا.

دایناسورها معرکه گرفتند و هر دایی منصوری سعی می کرد تعداد بیشتری از جوندگان هنر(!) را دور خود جمع کند. اساتید بزرگ هر هنری که داشتند به نمایش در آوردند و با سبیل های هنرمندی جوگندمی_که اگر آدم ساده پوش بی شیله پیله ای چنان سبیلی داشته باشد قصاب نامیده می شود و اگر در یک گالری نقاشی خرامان، دست به پشت و شکم قلنبه راه برود استاد هنرمند حساس! لقب می گیرد_ حسابی طرفدار قاپ زدند.

اینجانب به شخصه دایناسور سبیلویی را دیدم که معرکه گرفته بود و بدون توجه با التماس هانیبال مبنی بر طراحی نکردن، زن برهنه ای را می کشید که روی سکویی نشسته بود. زنک با دستان درازش جاهایی را که قرار نبود اغیار ببینند و فقط رزرو آقای سبیل بود، پوشانده بود و از ساعدها و گردنش چند قطره خون می چکید.سبیل، یکی از موفق ترین دایناسورهای کارگاه بود زیرا حدود پانزده مادینه از 14 تا 65 سال و بدون حتی یک نرینه سر خر، دور خودش جمع کرده بود،مجیز دسته مرغان گوش های سبیل _که مثل کفتار بالای سرش چسبیده بود_ را می نواخت.

در پایان سبیل شاهکار بزرگش را گذاشت وسط سالن و چند دایناسور دیگر به نام های "کمندگیسو" و  "خرمن ریشو" که کاریکاتور نقاشان بزرگی بودند (شاگال یا گویا مثلاً) آمدند و نظر دادند و به به و چهچه!

- من جای تو بودم بیشتر طرف اکسپرسیونیسم می کشوندمش.میشه با روغن جلا! 

- من بلاتکیف می بینمش، تونالیته ی تو، منو به یاد آخرین کار پابلو میندازه که هیچکس ندید و منتشر نشد. همون که تو موال ساخته بود.

- جونی،از ساقش بگیر بده به زانو ...این طوری خیلی Absurd  شده

- آخه عزیزم،.....جون، من این طور حسش کردم ،این طوری با من حرف زد،ساقش همین نسبتو داشت وقتی داشتم بهش گوش می کردم! این احساس و الهام منه (الهام گرفتم با همین سبیلام! که یه وَِِرش جَسته و یه وُرش هم نجسه! )

القصه هانیبال الخاص هم در سالن می چرخید و گلویش خشک شد بس که فریاد زد طراحی نکنید.لاجرم شروع کرد به دستکاری کردن کار دسته دسته هنرمندان صد سال آینده که دور و برش جیک جیک  می کردند.

ناگفته نماند که دایناسورهای مادینه هم بودند.ایشان در عهد گل ببو میرزا، شاگرد هانیبال بوده بودند و در خیلی از نمایشگاه های هانیبال همراهش می تاختند و هنر به درو دیوار دنیا می مالیدند.         ایشان سعی کرده بودند طوری به نظر بیایند که تصور این موضوع که شاید یک بار در زندگی آشپزی کرده باشند کفر به نظر بیاید.از زنانگی فقط ژست احساساتی بودن را با خود داشتند.( کاری کردند و طوری حرف زدند که من تا آخر عمر از کلمه "احساسات" که این ها به گند کشیدندش استفاده نکنم).

خلاصه این کارگاه نقاشی هانیبال همان داستان "لباس پادشاه" بود که مصور سازی شده بود.هر کسی که به هنر والای هانیبال و دایناسورهایش اقرار نمی کرد لقب حرام زادگی می گرفت.

در بین دایناسورها من تعدادی را از قبل می شناختم.خیلی ها سبک دیگری داشتند و کارهایشان با کارهای هانیبال زمین تا آسمان فرق داشت اما برای معرکه ای که گرفته بودند شروع کردند به تقلید و تولید کردن نقاشی های مزخرفی به سبک هانیبال.

حالم به هم خورد. حاضرم قسم بخورم که بسیاری از ستوده شدگان این جمع حتی درک درستی از فرم نداشتند.

در پایان هم استاد بالای پله ها برده شد و  تقدیر و لوح سپاس و الخ.

سه نسل شاگردش فراخوانده شدند و استاد را بوسیدند و جایزه دادند و یکی از دایناسورها اعلام کرد که با افتخار تمام یک شاگرد، خاک پای استاد را می بوسد و همین کار را کرد و این کار توسط دیگران از جمله یکی از مادینه دایناسورها تکرار شد.آن دایناسور را قبلا" از طریق کارهایش می شناختم.فریاد آزادی و انسانیت و آزادی خواهی قوم و شهرش گوش فلک را کر کرده است.فکر نمی کردم این قدر حقیر باشد... آن کار را فقط به این خاطر کرد که با دیگر همشاگردی هایش فرق داشته باشد و خودی بنمایاند.فروتنی بدترین نوع غرور است و این مردک آن را به کثیف ترین تبدیل کرد.

حس غالب این دکان-کارگاه-نمایشگاه-بنگاه-معرکه فقط یک چیز بود: نخوت

نخوت و خود برتر بینی... همه حتی جیک جیکوهایی که دور و بر سبیل ها می چرخیدند احساس می کردند که بالای  سر جامعه بشریت تاریخ، سریری مرصع  باید برایشان آماده باشد.

جمعی نخوت زده، که به طرز غم انگیزی بی استعداد بودند.آری، "یک مشت بی استعداد"

تنها نکته مثبتی که این چند ساعت هدر رفتن زمان را توجیه می کرد حضور و اجرای موسیقی بود. نوازندگی دیوان و آواز سعدالله نصیری حس مثبتی به فضا تزریق کرد و  واژه "هنر" ، که در  این جمع به کل نادیده گرفته شده بود را یاد آوری کرد. دمش واقعاً  گرم.

سعدالله نصیری،هانیبال و یکی از شاگردانش

اما همه می دانیم که برگزاری این گونه مراسم و مجالس برای همه خوب است.بالاخره باید به آرامی راه تعالی را پیمود.باید ببینیم، بشنویم و مباحثه کنیم که میوه ای سنتز شود.هرچه این گونه مجالس بیشتر برپا شود ،جرم و قتل و جنایت کمتر می شود.حتی یک اپسیلون هم بالاتر برویم غنیمت است.

این بود گزارش جمعه ای که هدر دادم.

پی نوشت:

- میکل آنژ می گوید: "بیچاره شاگردی که از استاد خویش بهتر نشود".

- در حالی که تمامی آن پرمدعاها معرکه گرفته بودند استاد "خاورزاده" خودمان در سکوت می چرخید و نگاه می کرد.دست به قلم و بوم و رنگ نزد.خوب شد در این همایش با دیدن این همه پرمدعا ثابت شد که "شمشاد خانه پرور ما از همه سر است" دمت واقعاً گرم استاد خاورزاده.

-مادینه ها و نرینه های حاضر در این روز اعم از استاد و شاگرد و خداوندگار و غیره  حیثیت هنرمندانه خود را به نحو قدرتمندانه ای با پوشیدن انواع لباس های اسپانیایی،بختیاری،وسترن،جیپسی،باغچه ای،اسکیمویی و خانقاهی مجدداً اثبات و یاد آوری کردند.تعدادی مایکل و الویس و مولانا و کنفسیوس و عارفه هم طبق روال این گونه مجالس میدان دار بودند. 

- اردشیر رستمی بازیگر نقش جوانی شهریار در سریال زندگی شهریار هم در این جمع حضور داشت.عجب آدم گلی است. با صبوری تمام برای ده هزار نفر چیز نوشت و کتاب امضا کرد و با صد هزار نفر هم عکس گرفت.خیلی با صفا بود!

 

 

Hannibal Alkhas latest exhibition and workshop in his Hometown,Kermanshah,Iran.October,2008

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              


+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 9:59  توسط نادر  |