تبليغاتX
خُم خانه
تاریخی فرهنگی ورزشی اجتماعی کتاب صوتی طراحی قالب کدجاوا دانلود آهنگ عکس برنامه

یکی از  بزرگان را اجل سر رسید ، ندا داد که  جمله فرزندان گرد آیند ، چو ایشان به نزد پدر شدند  گفت : ای عزیزان شما را پندی دهم  که چون به آن عمل نمائید  اسباب راحتی تان تا پایان عمر حاصل آید  هم چنانکه من عمر را به عشرت و مکنت  سر کردمی .

گفتند ای پدر بازگوی که جمله مشتاقیم و شنوا.

گفت ای عزیزان آدمی را نشاید که بی جهت  خود را به عذاب افکند و از بهر نسیه نقد را وانهد ، باری پس از من هیچ گاه به گرد  قرآن و نماز و ... نروید که  جز به فردا و نسیه حوالت ندهند ، اما هیهات که از دزدی دست نکشید که این را لقه ایست چرب و گوارا  که فی الفور نقد شود و کام دل برآرد  که بزرگان گفته اند: سیلی نقد به از حلوای نسیه

دزدي


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 13:13  توسط سینا  | 

 15 صفحه مانده تا زورباي يوناني رابه پايان برسانم. همين ديشب هم كه تا صبح خوابم نبرد مي توانستم تمامش كنم ولي ترجيح دادم وقتي به پايان كتاب برسم كه مشاعرم سر جايش باشد و بهوش تر باشم. قبلاً هم نوشتم كه زوربا تمام روز و شب و هر انديشه و هر انتخابم را تسخير كرده . از وسط كتاب به بعد در شگفتم كه داستان قرار است چطور به پايان برسد،هنوز هم نمي دانم. نمي دانم بين شيوه بي پيرايه زوربا و راه بودا چه ارتباطي برقرار خواهد شد و نويسنده چه موضعي خواهد گرفت . بايد اعتراف كنم بعد از حادثه بيوه زن و بعد از آن سرانجام بوبولينا، كمي شوكه شدم. راستش زياداز موضع گيري زوربا و ارباب در برابر اين حوادث خوشم نيامد. ا اين 15 صفحه باقيمانده معلوم خواهد كرد كه زوربا براي من كتابي خواهد بود كه دوباره روي خواندنش حساب كنم يا تنها برگردم و جملاتي را كه مهدي علامت گذاشته و حاشيه نوشته را دوباره مرور كنم. زوربا دوباره آن حس قديم و گم شده كتاب خواندن را به من باز گرداند.حسي كه مدتها بود تجربه نكرده بودم،حس همراه شدن در يك سفر طولاني با يك كتاب،خوشحالم كه تمام كردنش اين همه طول كشيد .

پي نوشت:همين الان DVD زوربا را سفارش دادم.

پي پي نوشت:خوشحالم كه دو كتاب فروشي جديد در كرمانشاه افتتاح شد. هردو خوب و قابل قبول: نرسيده به ميدان شهر داري و بين مصدق و چهار راه شير و خورشيد.

پس پي پي نوشت: نمايشگاه كتاب كشوري در كرمانشاه بعد از اعصار وقرون.امروز افتتاح شد. عصر پنج شنبه اي را كه همين امروز است به آن جا حمله پيش بيني نشده خواهم كرد.

پس پشت مردمكانت: وطن توهم است.اين را تازه دريافتم از زوربا ... گفتم با شما سهيم شوم. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:13  توسط نادر  | 

چوپان : غذای من حاضر است و گوسفندان خود را دوشیده ام . کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است  و تو ای آسمان ، هر قدر که می خواهی ببار .


بودا : من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر . بادها کلبه منند و آتش من خاموش است  و تو ای آسمان ، هر قدر که می خواهی ببار .

چوپان : من چندين گاو دارم  و ماده گاوهاي بسيار. من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاو نری که همه ماده گاوهایم را باردار کند . و تو ای آسمان هر قدر که می خواهی ببار .


بودا : من نه گاو دارم و نه ماده گاو . من مرغزار هم ندارم و هیچ چیز ندارم . از هیچ چیز هم نمی ترسم  و تو ای آسمان هر قدر که می خواهی ببار .

چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر من است  و شب هنگام خوشم که با او بازي كنم و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .

بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سالهاست که تعلیمش می دهم و به او می آموزم که با من بازی کند  و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .

اين دو صدا هنوز درگوش من سخن مي گفتند كه خواب بر من چيره شد باد برخاسته بود و موج بر شيشه ضخيم مي كوبيدمن در بين خواب و بيداري چون دود مواج بودم.... 

(بر گرفته از "زورباي يوناني" نوشته نيكوس كازانتزاكيس)

زوربا اين دو ماهه اخير زندگي مرا تصاحب كرده. 

"مسيح باز مصلوب " اولين برخورد من باكازانتزاكيس بود كه شانس خواندنش موهبتي بود كه بهمن عطا شد. 

"زورباي يوناني" را هم كه "مهدي" به مناسبت "روز غير تولد" به من هديه كرد ( به سبك خرگوش داستان آليس در سرزمين عجايب) فتحي مي دانم در زندگي خويش. 

صراحت وبي پيرايگي كازانتزاكيس مرا اسير خود ساخته. نويسنده اي كه با تجربه زندگي پر فراز و نشيبش يافته هاي خويش در مسير  آزادي و اشراق را چه روان و صريح در اختيار من مي نهد. 

آزادي كه زوربا در  موردش سخن مي گويد وراي تمام تعاريفي است كه از اين واژه داشتم. بخصوص تمام آن تعاريف مبتذل و نازلي كه در اين ايران ما از اين كلمه وجود دارد كه جز تحقير انسان و روزمره كردن عالي ترين صفتي كه يك بشر مي تواند كسب كند وعالي ترين مفهومي كه يك انسان مي تواند درك كند نتيجه اي نداشته. 

اين روزها حسابي حالم به هم مي خورد كه  همه توهم زده شده اند كه به آزادي مي انديشند و در مورد آن شكر فشاني مي كنند غافل از آن كه تمام بيانيه ها ي  غالبين و  مغلوبين اين ورطه بهل و بشو ، جز توهيني به نفس آزادي و  انسانيت نيست.

من جز تأسف چيزي ندارم براي آنچه مي بينم. چون اين جنگ،جنگ من نيست.  




+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:53  توسط نادر  | 
 


در فرهنگ کهن ایران، واژه ی اندیشه برانگیزی وجود دارد:"خویشکاری"
یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان کل کشور بایستی نگران پرونده های قضایی و حقوق مردم باشد...مثل پرونده دکتر زهرا که در همدان در بازداشتگاه کشته شد...پرونده های دانشجویان...همین حسینیه شیراز و...اما دادستان کل در باره واردات عروسک بیانیه می دهد...وزیر کشور معمولا در باره مسایل اقتصادی مصاحبه می کند و از دستاوردهای اقتصادی می گوید...استاندار لرستان در باره این که ما جزو پنج کشور اتمی دنیا هستیم حرف می زند...
سال ها پیش رفته بودم به اردوگاه نگهداری بیماران جذامی در تبریز...خاطره غریبی بود...دیدن راهبه های اروپایی که سالیان سال است در خدمت جذامیان عمر می گذرانند و فارسی را هم با لهجه آذری حرف می زنند...رفتم مدرسه ابتدایی کودکان جذامی ها...مدرسه مثل یک زباله دانی در میان باغ بود...تار و غبار گرفته. کثیف، آن چنان که نفست بند می آمد...در دفتر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت می کردم. گفت علوم سیاسی خوانده، شروع کرد به تحلیل مسایل ایران و جهان. گفتم:" می دونی مهمترین مساله جهان چیه؟"
چند مساله ای را بر شمرد. مدام می گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسید :" کدوم مساله؟"
گقتم:" مدرسه باباباغی!" تو باید یه این مدرسه برسی. اگر به جای تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو می کردم. رنگ می زدیم. از آموزش و پرورش کمک می گرفتم...تو برادر عزیز به درد این مدرسه نمی خوری. تو باید رییس بشی...
آن مدیر مدرسه باباباغی تنها نمانده است...
انگار مدرسه و مدیر تکثیر شده است...

به نقل از   مکتوب


+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 9:59  توسط سینا  | 
اهل دانشگاهم

رشته ام علافيست

جيبهايم خاليست

پدري دارم حسرتش يك شب خواب!

 دوستاني همه از دم ناباب

و خدايي كه مرا كرده جواب...

اهل دانشگاهم قبله ام استاد است

 جانمازم نمره!

همنشینم گل سرخ

خوب ميفهمم سهم آينده من بيكاريست

من نميدانم كه چرا ميگويند مرد تاجر خوب است و مهندس بيكار

 و چرا در وسط سفره ما مدرك نيست!

((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد))

 بايد از آدم دانا ترسيد!

بايد از قيمت دانش ناليد!

 وبه آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم.....

....سینا سپهری ....

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 10:30  توسط سینا  | 

همیشه شنیدن حرف های کودکانه برای بزرگترها شیرین و سرگرم کننده بوده، اما گاهی هم شده که با شنیدن سخنی از کودکی یادآور این ضرب المثل شده ایم که سخن راست را باید از بچه ها شنید! ، گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود،سوال این بود:

معنی عشق چیست؟

 *. وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

*. مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

*.عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

برای خواندن تمام افکار کودکانه به لینک زیر مراجعه کنید:

لینک منبع(سلامت نیوز)


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 12:35  توسط سینا  | 
چو گل هردم ببویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن

 دوش تفألی به دیوان  حافظ زدم ،خواجه چنین جواب گفت.به صحت فال حافظ هیچ شکی ندارم اما شما را به خدا اگر من پرسیده باشم :"خبری می شود یا نه" شعر بالا چه ربطی به سوال من دارد؟ها؟ از این به بعد باید وقتی نیت کنم بگویم: خواجه،قربان قد و بالای خودت و شاخ ممات (!) لطفی بنما لفاظی نکن جواب سوال ما را Yes or No بده تا تکلیف بدانیم. من می پرسم: خواجه! می شود روزی ما هم می درکف و گل در بر کام برانیم؟ حافظ منتی می نهد و می گوید:

حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد

خب؟که چه؟ این جواب من است؟ تو که داری تعریف می کنی،توصیف می کنی. پرسیدم و جواب ندادی حالا چرا طفره می روی؟ سرو چمن بیچاره ما را چرا نفرین میکنی؟ یا اینکه جواب می فرماید:

دل من در هوای روی فرخ
بود آشفته همچون موی فرخ
غلام همت آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوی فرخ

مرد حسابی،خداوکیلی این جواب فال من است؟ حواست کجاست؟ همین کارها را کردی که از نانوایی جوابت کردند.خدا تو و فرخ را برای هم نگه دارد. پس کجاست آن شعرهایی که وقتی در سریال های ایرانی فال حافظ می گیرند می آید؟ "مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید" کجاست؟ "یوسف گمگشته باز آید...." نکند این دیوان پریشان اوراقی که از جد بزرگم به من رسیده "شب قدر است و طی شد نامه هجر" را ندارد؟
آخر حافظا! زبان ناپیدا! مرا با فرخ چه کار؟ فرخ عزیزت لاجرم یک خرمن سبیل پشت لب داشته و با ابروهای راکونی و لبخندی نابکار کیف می کرده وقتی که شما می سروده ای. حالا چرا این را سروده ای حالیا مصلحت وقت در آن می دیدی،حتماً می گویی که شاعر هم باید نان بخورد؛این را استاد ادبیاتی که زمانی در دبیرستان داشتیم هم گفت. او دشمن درجه یک کلاس های مذموم کنکوری ادبیات بود و حالا که چند سالی گذشته برای کلاس های هفتاد نفری کنکورش قداره می کشند!آری درک می کنم شما جماعت ادبیات را.
زبان مخفیا! این همه حمد و سوره خواندم کلی ثواب نصیبت شد.بهشت برین را که داری،در مجلس گل و مل هم که مشغولی،المنته لله که شنیده ام در میکده های آنجا هم بیست و چهار ساعته باز است.مسلمانی هم که بوده ای یا خیر علی الحساب هفتاد حوری ساز به دست منتظر شکر افشانیت هستند.ارکستر فیلارمونیک وین لنگ انداخته جلوی این همه لعبت تکنواز و بداهه نوازی که ردیف فرموده ای.خودت حضرتت هم که رهبر ارکستر و تنظیم کننده! بنازم قدرت خدا را که شاطر شیرازی بتهوون می شود.
از قدیم گفته اند "السعیدُ السعید فی بطن اُمی"تا زنده بودی که در مجلس میخواران با ترتیب و بی ترتیب می دلیر می نوشیدی.شاه شجاع و اسحاق و دگران هم هوایت را سخت داشتند،شاخ نبات هم یار موافقت بود و اگر نبود به بهانه وجه شبهی از وی یقه یک چشم ابرو شیرازی دیگر را می گرفتی.مغبچه ها هم که چه عرض کنم؟ ....
در یک کلام چنان که مورخان و مکتشفان و پارسی دانان و حافظ شناسان و ملوانان و دیگر الف و نون داران تأیید کرده اند شیراز آنقدر خوش گذشته که هیچ گاه از آنجا پای مبارک به بیرون ننهاده ای.بارک الله که آن همه شمشاد خانه پرور و سرو شیراز را تنها نگذاشته ای! خودمانیم یعنی صحبت آن مونس جان تا این حد؟
این شیرازی های معاصر هم آنقدر پز و افاده تو را به دنیا فروختند که هیهات.امروزه هر نویسنده شیرازی که بلند شود و اتل متلی بنویسد و داستان ملا نصرالدین را از آن طرفش سر هم کند،کتابش به واسطه کلی شیراز شیراز کردن و وجود غیر قابل انکار فصلی که در حافظیه شیراز می گذرد به مشهور ترین کتاب سال بدل می شود. خدا بخت واقبال بدهاد!    

                                      


اصلاً تازگی ها شیرازی بودن تضمین می کند که هر جنبش صوتی زبان درّ و گوهری بی نظیر به نظر آید.خوانندگان این ملک هم "خود شیراز کم بینی" و "سندروم شیراز" و "Shiraz Sick" مزمن و حاد دارند و نهایتاً مجدداً خدا بدهد بخت و اقبال!
ولی وجداناً انصافاً انساناً شرافتاً (و چند تنوین نصب دیگر) از ین پس جواب فال های مادر مرده ما را راست و ریست بده که هم کمتر از ما بشنوی و هم کار ما راست آید.این کار را بکن.نصیحتی کردمت بشنو و بهانه مگیر وگرنه که بد می بینی!
القصه... خواجه لسان در زبان! ببخش اگر حقیقتی گفتم که خود دانی حقیقت بسی تلخ تر ازمحتویات سبوهایی است که پیرمردهای خنزرپنزری پُر رو در مینیاتورهای ایرانی خالی می کنند.

پی نوشت: جایی برای مردان جوان سرحال در مجالس عیش و نوش مینیاتورها نیست.به سبب قانون ازلی و ابدی سیب سرخ و دست چلاق
پی ِ پی نوشت: در کل شیراز جز دخترهای سیاه سوخته چیزی نخواهید یافت،اصطلاح "چشم ابرو شیرازی" یک جعل ادبی مهلک و کف آلود بیش نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 13:21  توسط نادر  |