اندر حکایت فال حافظ یا " چگونه آموختم که دست از سر خواجه بردارم"

کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
رویت همه ساله لاله گون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد
بود آشفته همچون موی فرخ
غلام همت آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوی فرخ
آخر حافظا! زبان ناپیدا! مرا با فرخ چه کار؟ فرخ عزیزت لاجرم یک خرمن سبیل پشت لب داشته و با ابروهای راکونی و لبخندی نابکار کیف می کرده وقتی که شما می سروده ای. حالا چرا این را سروده ای حالیا مصلحت وقت در آن می دیدی،حتماً می گویی که شاعر هم باید نان بخورد؛این را استاد ادبیاتی که زمانی در دبیرستان داشتیم هم گفت. او دشمن درجه یک کلاس های مذموم کنکوری ادبیات بود و حالا که چند سالی گذشته برای کلاس های هفتاد نفری کنکورش قداره می کشند!آری درک می کنم شما جماعت ادبیات را.
زبان مخفیا! این همه حمد و سوره خواندم کلی ثواب نصیبت شد.بهشت برین را که داری،در مجلس گل و مل هم که مشغولی،المنته لله که شنیده ام در میکده های آنجا هم بیست و چهار ساعته باز است.مسلمانی هم که بوده ای یا خیر علی الحساب هفتاد حوری ساز به دست منتظر شکر افشانیت هستند.ارکستر فیلارمونیک وین لنگ انداخته جلوی این همه لعبت تکنواز و بداهه نوازی که ردیف فرموده ای.خودت حضرتت هم که رهبر ارکستر و تنظیم کننده! بنازم قدرت خدا را که شاطر شیرازی بتهوون می شود.
از قدیم گفته اند "السعیدُ السعید فی بطن اُمی"تا زنده بودی که در مجلس میخواران با ترتیب و بی ترتیب می دلیر می نوشیدی.شاه شجاع و اسحاق و دگران هم هوایت را سخت داشتند،شاخ نبات هم یار موافقت بود و اگر نبود به بهانه وجه شبهی از وی یقه یک چشم ابرو شیرازی دیگر را می گرفتی.مغبچه ها هم که چه عرض کنم؟ ....
در یک کلام چنان که مورخان و مکتشفان و پارسی دانان و حافظ شناسان و ملوانان و دیگر الف و نون داران تأیید کرده اند شیراز آنقدر خوش گذشته که هیچ گاه از آنجا پای مبارک به بیرون ننهاده ای.بارک الله که آن همه شمشاد خانه پرور و سرو شیراز را تنها نگذاشته ای! خودمانیم یعنی صحبت آن مونس جان تا این حد؟
این شیرازی های معاصر هم آنقدر پز و افاده تو را به دنیا فروختند که هیهات.امروزه هر نویسنده شیرازی که بلند شود و اتل متلی بنویسد و داستان ملا نصرالدین را از آن طرفش سر هم کند،کتابش به واسطه کلی شیراز شیراز کردن و وجود غیر قابل انکار فصلی که در حافظیه شیراز می گذرد به مشهور ترین کتاب سال بدل می شود. خدا بخت واقبال بدهاد!

اصلاً تازگی ها شیرازی بودن تضمین می کند که هر جنبش صوتی زبان درّ و گوهری بی نظیر به نظر آید.خوانندگان این ملک هم "خود شیراز کم بینی" و "سندروم شیراز" و "Shiraz Sick" مزمن و حاد دارند و نهایتاً مجدداً خدا بدهد بخت و اقبال!
ولی وجداناً انصافاً انساناً شرافتاً (و چند تنوین نصب دیگر) از ین پس جواب فال های مادر مرده ما را راست و ریست بده که هم کمتر از ما بشنوی و هم کار ما راست آید.این کار را بکن.نصیحتی کردمت بشنو و بهانه مگیر وگرنه که بد می بینی!
القصه... خواجه لسان در زبان! ببخش اگر حقیقتی گفتم که خود دانی حقیقت بسی تلخ تر ازمحتویات سبوهایی است که پیرمردهای خنزرپنزری پُر رو در مینیاتورهای ایرانی خالی می کنند.
پی نوشت: جایی برای مردان جوان سرحال در مجالس عیش و نوش مینیاتورها نیست.به سبب قانون ازلی و ابدی سیب سرخ و دست چلاق
پی ِ پی نوشت: در کل شیراز جز دخترهای سیاه سوخته چیزی نخواهید یافت،اصطلاح "چشم ابرو شیرازی" یک جعل ادبی مهلک و کف آلود بیش نیست.



