نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
حال و هوای بارانی این روزهای کرمانشاه...
هوا ساعت پنج تاریک می شود و شب بی پایان زمستانی آغاز می گردد.
حال و هوایم آن طور نیست که باید باشد،هیچ وقت نبوده، فقط می توانم اسمش را بگذارم: سیلان بین قبض و بسط
دنیایی که معجون کابوس را نوشیده و با سرعت تمام می دود. نمی توانم اتفاقات اطرافم را درک کنم. درستش را نمی دانم اما می توانم با اطمینان بگویم که درستش این نیست.
"عاشق نانباره" را در شعر مولانا دیدم و یک هفته است که ذهنم را مشغول کرده است...
دلم برای جایی که در آن زندگی می کنم می سوزد، راستش دلم نمی خواهد به هیچ پیوستن عزیزانم را ببینم،دوست و آشنا و رفیق همه مسافر این قطار جنون شده اندو هذیانی می شوم وقتی که فکر می کنم نکند من هم روزی مسافر همین قطار باشم.
عاشق نانباره مرگ عزیزی است که به سوگ می نشینم. از این استحاله نا محسوس می ترسم، از این که حقیقت در پرده پنهان شود و دیگر روی ننماید.
امروز در این عید قربان-به قول سینا قربانی و خون ریختم یعنی بدوی ترین شیوه عبادت- در خیابان های کرمانشاه با مهدی قدم زدیم و از روی گودال های خون آلود آب پریدیم در کوچه و خیابان.
-نذرتان قبول حاج آقا
-قبول حق باشه ...
و هیچ وقت نفهمیدم این قبول حق باشه یعنی چه و هر دفعه هم حالم را به هم زده.
رجاله ها!!!!
به خانه آمدم و فیلم "دو زن" ساخته "ویتوریو دسیکا" را دیدم. جنگ و نکبت بی پایان آن.

وقتی به یاد بمباران های کرمانشاه می افتم و یاد هشت سال کودکیم که بی هیچ رحمی بلعیده شد غصه ام می گیرد.
بعد از جنگ جهانی اروپا درس بزرگی گرفت و آن این که به هیچ قیمتی جنگی در اروپا در نگیرد. کاش مردم کشور من هم به این نتیجه می رسیدند.
افسوس که بعد از جنگی که دو برابر جنگ جهانی طول کشید و دوران بازسازی بعد از آن که مثل سمی مهلک انسانیت را خشکاند هنوز بوی جنگ را می شنوم و این که ما هر لحظه ممکن است درگیر یک مصیبت دیگر بشویم ترس هر روزه ام شده است.
رها کنم...
همیشه آرزو داشتم که داستنی در مورد دو دوست، دو زن بنویسم. تا این که فیلم "جولیا"ی "فرد زینه مان" را پس از قرنی دویدن دیدم.

یادم می آید یک بار نقدی خواندم در مورد صحنه ای که دو دوست پس از سال ها برای آخرین بار همدیگر را می بینند:
فرصت نیست و باید دور از نظر جاسوسان کلاهی را که پول نجات جان افراد از اردوگاه های نازی در آن جاسازی شده مبادله کنند.لیلیان (جین فوندا) هیجان زده است و جولیا ( ونسا ردگریو) سرشار از احساس و معذور از ابراز آن به لیلیان سعی در انجام مبادله دارد و به قول منتقدی که نامش را به خاطر نمی آورم،مسابقه پینگ پنک قهرمانی جهان در قالب هنر بازیگری این دو بازیگر آغاز می شود و هر چه در چنته دارند را به خدمت می گیرند تا ما شاهد یکی از نفس گیر ترین سکانس های بازیگری تاریخ سینما باشیم.
هنوز چهره لیلیان را به خاطر دارم وقتی که در همین سکانس متوجه پای مصنوعی جولیا می شود.
فیلم جولیا از اتو بیوگرافی "لیلیان هلمن" اقتباس شده به نام "پنتیمنتو"
روایت رابطه دو دوست توسط فرد زینه مان شعری بی مانند است.رابطه ای که زمان،فاصله،تأهل و حتی جنگ جهانی نمی تواند از زیبایی و نیروی آن بکاهد.

امشب خیلی اوضاع و احوالم کشمشی بود. از مولانا شروع کردم و به فرد زینه مان ختم.
خدا به داد برسد.