برف می آمد و آه می کردم ...
بالاخره برف در کرمانشاه بارید بس که مردم به درگاه خدا نق زدند تق زدند وغ زدند!
شاید اگر قبلا بود این شعر بی نمک محمد اسلامی ندوشن را می نوشتم :
برف آمد و بر نشست بر شاخ درخت
وین شهر ملول گشت چون خانه بخت
گلبرگ هزار بوسه بارید به باغ
بانوی هزار حجله بنشست به تخت
این شعر را استاد امیر خانی هم با خط خنکش چلیپا نوشته است.
این روزگار نمی توانم حتی به شعری چون این فکر کنم
شاید باید می نوشتم :
برف بارد دانه دانه
می رود یارم به خانه
کاش می توانستم به این ها رضایت دهم
گذشته ای که زیر بلورهای برف مدفون شد
و امروز به قول آن آهنک DAMIEN RICE "دمین رایس "
and so it is
the shorter story
no love no glory
no hero in her sky
سرما وبرف و زمستان بیرون پنجره است
احتمالا نمی توانم فردا سر کار بروم ... شاید خانه بمانم به این شرط که کسی خانه نباشد.
اگر ایل قشقایی به خانه ما کوچ کند ترجیح می دهم سر کار بروم جایی که رییس حالم را طبق عادت روزانه اش سر جا بیاورد. نه از روی بدجنسی فقط به خاطر دست گرمی ... نکند از یادش برود که چه خلاقیت هایی دارد!
الان آهنگ Plus bleu que tes yeux از Edith Piaf در اتاقم طنین افکنده
آبی به مانند چشمهایت
آه خدایا
دارم دیوانه می شوم یا دارم پی می برم که دیوانه شده ام
...
آبی به مانند چشمهایت
رنگ چشمهایت فراموشم شده
و در این تاریکی محض
انعکاس چشمانت راه ورود هزار نیایشگاه را به رویم باز می کند ...
رها کنم ...
آن بیرون حتما کسی دارد زیر برف گریه می کند
دارد آرام آرام می میرد
این رسم شب برفی است
و من مثل یک وجود بی وجود اینجا نشسته ام و دارم زندگی دلقک وارم را مویه کنان شاکی می شوم ...
به ياد بياورم كه جهان تنها دور من نمي گردد،جهان تنها درباره من نيست...
رها کنم ...