آلبوم چهل پنجاه ساله!
از خانه که بیرون بزنی- حالا به هر بهانه ای که باشد- بعد از مدتی می بینی که از خیابان دبیر اعظم سر در آورده ای . این را همه ساکنان کرمانشاه می دانند.حتی به دانشجوهای وارداتی هم سرایت کرده،حالا چرا؟ خدا عالم! به نظر می رسد که بعد از ظهر ها همه دلشان برای یک چیزی تنگ می شود و همه آن یک چیزشان را در فاصله بین میدان شهرداری و میدان مصدق - که همان خیابان دبیر اعظم باشد- جستجو می کنند.
پیر و جوان هم ندارد، از مصدق که پایین بیایی همینطور صف صف آدم می بینی که رج رج می روند و می آیند، از همکلاسی های حضرت نوح تا قاقا لی لی های بهار امسال. استاد حرف جالبی می زد، می گفت اینجا که می رسیم تمام دوستان کودکی،نوجوانی،دبیرستان و دانشگاه را می بینیم.اگر تیز بین تر هم باشی جان به در برده های مشروطه، تفنگ چی های ایل نا کجا آباد، نوازندگان دربار صاحبقران و حتی مهتر اسب خسرو پرویز را هم می بینی. گویی تاریخ اینجا راهش را کج کرده و در خود می پیچد.این شاید یک آلبوم پنجاه ساله است که هر قدم برداری ورق می خورد.هر کسی را که سال هاست ندیده ای اگر نیت کنی ( با درجه خلوص بالا!) و بیرون بزنی خواهی دید.
من که شخصاً خودم این را تجربه کرده ام. از دوستی که جای پایش روی سنگفرش خیابان( آسفالت منظورم بود اینجا پاریس نیست ها!)حک شده است پرسیدم چقدر اینجا بالا و پایین می کنی؟ جواب داد که « به دنبال یک نگاه آشنا می گردم » بمیرم الهی.... چند نفر از ما بهر گذشتن از دیوار فاصله های گل و گشاد تنهایی اسارت این خیابان شلوغ را بر می گزینیم؟نگاه های آشنا را جویندگان کی خواهند یافت؟
می ترسم که روزی این صفا نباشد،دوست نباشد,همکلاسی صد سال پیش نباشد و همه از جستن دست کشیده باشند.
می ترسم روزی دوستم را ببینم که خواب پیر مرد شوریده ای را دیده باشد که به او گفته: نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد.... و شاید جواب داده: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ....و فردای شب خواب به من بنویسد : حق نگهدار که من می روم الله معک....و آن روز ما تا همیشه سکوت خواهیم کرد، سکوت خواهیم بود تا ناکامی فریاد بکشد.